مرتضى راوندى
28
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
از گفتگوى خود نتيجه بگيريم . آنچه من از هنرمند توقع دارم آنست كه مرا در ادراك مفهوم زندگى ، با همهء وسعت و عمق آن ، يارى كند . همه زندگى مىكنند ، اما از هزاران يكيست كه مىتواند مفهوم زندگى را دريابد و ميان اين دسته نيز كميابند كه بتوانند اين معنى را بيان كنند . ديگران چنان سرگرم مشغلهء معاشند كه خود را هم نمىشناسند . اين ماه پرشكوه ، باران جلال و جمال بر سر همهكس نثار نمىكند . براى آنكس كه شبانگاه دكان خود را بسته ، به خانه مىشتابد و در راه سياهه خرج و دخل روزانه را در ذهن مىنويسد ، و آنكس كه نيمهشب ، مست و فرسوده از مجلس رقص و قمار برمىگردد ، ماه پيهسوزى بر سر راهى است . فقط در چشم آنكه مىتواند دمى ذهن خود را از اين مشغلههاى عادى روزانه بزدايد و طبيعت را در عين پهناورى و بزرگى تماشا كند ماه ماهست . هزاران هزار از مردمان با همه پستيها و بزرگواريهاى بشرى در امواج پرغوغاى زندگى دست و پا مىزنند . زندگى را نمىبينند و نمىشناسند ، زيرا در آن مستغرقند . از اين ميان ، آنكس عظمت و وسعت حيات را درمىيابد كه مىتواند در لحظات بسيار نادر ، خود را از اين غوغا بر كنار بگيرد و از بيرون بر آن نظر كند . چنين كسى هنرمند است . هنرمند مأمور است كه به ما مردم سرگشتهء گرفتار ، زندگى را كه خود جزئى از آن هستيم بشناساند ؛ مانند نقاشى كه چهرهء شما را تصوير مىكند و شما خود را در پردهاى كه ساختهء اوست مىبينيد و مىشناسيد . آنجا خطوطى در چهرهء خود مىيابيد كه هرگز تا آنگاه نديده بوديد . هنرمند اين معنى را كه دريافته ، بايد به طريقى به ذهن ما منتقل كند ، وسيلهء اين انتقال ، بيان است . نقاش با خط و رنگ ، موسيقىدان با اصوات و شاعر و نويسنده با الفاظ ، يعنى صوتهاى معنىدار مقصود خود را بيان مىكنند . هنرمند رهبر ما به دنياى معانى است ، دنيايى كه او خود يافته و ما از آن بى خبر بودهايم . اما رهبر بايد خود را از رموز راه آگاه نشان بدهد تا بتواند پيروان را دنبال خود بكشاند . بايد پيروان به او ايمان داشته باشند و براى آنكه چنين ايمانى در ايشان ايجاد شود ، بايد او را در كار خود زبردست و استاد بشناسند و گرنه از نيمهراه برمىگردند ؛ زبردستى و رهشناسى هنرمند را از بيان او مىتوان شناخت . از اينروست كه بيان ، هميشه تابع قيودى است ، هنرمند بايد بتواند با آن قيود روبرو شود و از اين نبرد پيروز بيرون بيايد ، هر شكستى در اينجا شكست قطعى است ، معنى جوهر هنر است ، اما هنر صورتى است كه معنى در آن جلوه مىكند . اين صورت اگر زشت